سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
یادداشت های یک هشتاد و چهاری

ای خدا...

یکشنبه 29/8/90 10:20 صبح| | نظر

ای خدا جان را تو بنما آن مقام


کاندرو بی حرف می روید کلام


تا که سازد جان پاک از سر قدم


سوی عرصه ی دور پهنای عدم


عشق چیست؟

چهارشنبه 13/7/90 7:51 عصر| | نظر

... و نقل است که در آن میانه پیری از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس فردا.


آن روزش بکشتند و دوم روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند. یعنی عشق اینست . . .


 


ذکر حسین بن منصور حلاج


تذکره الاولیا عطار نیشابوری


نمایشگاه آجیل، نمایشگاه کتاب

سه شنبه 3/12/89 6:59 عصر| تراوشات | نظر

چند روز پیش در ایران دیلی خواندم که سومین نمایشگاه کتاب کودک و نوجوان در مصلی برقرار است. تا بیست و پنج فوریه، که تقویم را نگاه کردم دیدم می شود جمعه. تصمیم گرفتم سه شنبه ، تنها روز خالی ام در هفته بروم برای بازدید از نمایشگاه و خرید کتاب برای خواهرزاده های قد و نیمقد. صبح ساعت یازده از متروی مصلی بیرون آمدم. درهای مصلی بسته بود و بسیار سوت و کور  تا جایی که شک کردم نکند نمایشگاهی در کار نباشد. سرانجام پس از پیمودن شاید یک ضلع مصلی! یک در کوچک گربه رو! که باز بود یافتم. به طرف ساختمان اصلی که پیش می رفتم (و هیچ آدمی زادی دیده نمی شد و نه هچ تابلو یا علامتی دال بر یک نمایشگاه) یک خانم هم پشت سرم می آمد، خودش را به من رساند و پرسید: شما هم برا نمایشگاه آجیل و مواد غذایی اومدین؟ مث اینکه روز آخرشه درسته؟ گفتم که برا نمایشگاه کتاب کودک اومدم. ولی علی الحساب که نه از آجیل خبری هست و نه از کتاب کودک! با هم بریم جلو ببینیم آخرش چی از آب در میاد!


با هم دیگر شیب مصلی را پایین آمدیم و یالاخره چند تا آدم دیدیم که از یکی از درهای شبستان بالا و پایین می شدند. خانم همراه گفت: با این مقدار جمعیت که من می بینم معما حل شد. حتما نمایشگاه کتاب هست. اگر آجیل و مواد غذایی می بود ملت سرازیر می شدند!! گفتم احسنت. واقعا هم عجب کلمه قصاری بود. او از همانجا برگشت و من ادامه دادم و بالاخره پوستر نمایشگاه را دیدم. خلاصه یک ده پانزده تومنی هم برای غنچه های باغ زندگی خرج کردم و برگشتم. برگشتنی هم به چند نفر آدم سرگردان که در جستجوی آجیل بودند و از من سوال می کردند،کتابهای حسنی و مسنی که دستم بود را نشان دادم و روشنشان کردم!!


خوب، درون مایه این پست بسیار معنا گرا!، همان جمله قصار آن خانم است. یعنی این یک درد است که ما برای بچه هایمان اسباب بازی و لباس و انواع خوراکی های بی فایده و مریض کننده را می خریم ولی کتاب؟ شاید هم حوصله نداریم برایشان کتاب بخوانیم؟ چون برای خودمان هم حوصله کتاب خواندن نداریم. روی همین حساب است که من همیشه برای خواهرزاده هایم کتاب می خرم  و خودم هم پایه این هستم که برایشان بخوانم. کاش پدر مادر ها این کار را برای بچه هایشان می کردند. این گامی است برای ریشه کن کردن بی سوادی مزمن که الان گریبانگیر جامعه ماست. بله بی سوادی! سر خودمان را شیره نمالیم که فلان درصد جامعه ما تحصیلات دانشگاهی دارند. سوادی که دانشجوی مملکت، "راجع به" را، "راجِب" بنویسد به درد خاک گلدان می خورد. پس یک نهضت سوادآموزی دیگر به پا کنیم: هم برای خودمان کتاب بخوانیم، هم برای بچه هایمان.


یوم یقوم الحساب

یکشنبه 19/10/89 1:14 عصر| پرت و پلائیات | نظر

امروز بغض یخ زده آسمان ترکید. صبح که بر خاستم از دیدن دانه های رقصان برف از ورای در بالکن ذوق زده شدم. نمی دانم چرا در روز های بارانی و برفی فضای داخل خانه، یعنی indoors اینقدر دلچسب می شود. فکر کنم این احساس من مثل احساس گاوروش (بچه لات پاریس) در بینوایان، اثر جاودانه هوگو، است وقتی که در روز های بارانی در پناهگاه فقیرانه خودش که داخل مجسمه بزرگی در وسط یکی از میدانهای پاریس بود، احساس گرما و سرپناه داشتن می کرد و مجسمه اش را "عمارت" می نامید. دلم می خواهد بینوایان را دوباره بخوانم، در یکی از همین روز های برفی . . .


دیروز جلسه دفاع یکی از ترم بالایی ها بود. رئیس دانشگاه و معاون آموزشی هم آمده بودند. خیلی خیلی مسلط و عالی از تزش دفاع کرد. فک قاطبه اساتید و دانشجو ها، همچنین ما ترم صفری های دفاع ندیده، پایین آمده بود. یک ساعت و نیم حرف زد بدون یک تپق. چه accent ی، چه تسلطی و همچنین چه حجابی. من که به شخصه خیلی محظوظ شدم. این دختر مقاله آی اس آی هم داده بود. داور خارجی گفت این در حد یک تز پی اچ دی بود. هیچی دیگر، از دیروز دارم فکر می کنم یک روز هم من باید در آن یوم یقوم الحساب بایستم و آن موقع است که لا تنفعهم شفاعه و لا مال  و لا بنون! به جز آنکس که خداوند اذن بدهد. و خلاصه آن ترازو های حساب و میزان و ایراد های اساتید از تز من و جواب من. . . کمکم کن که نمونه جوابم توی گلو . . .


خوب، شاید عصری بروم حوالی ازگل چند تا عکس برفی بگیرم. see you later.


الهی

شنبه 11/10/89 6:42 عصر| مناجات | نظر

الهی،


 گهی به خود نگرم،


 گویم از من زارتر کیست؟


گهی به تو نگرم، گویم از تو بزرگوارتر کیست؟


گاهی که به طینت خود افتد نظرم،


گویم که من از هر چه به عالم بترم


چون از صفت خویش اندر گذرم،


از عرش همی به خویشتن درنگرم.


 


از مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری